گریه شاید زبان ضعف باشد ... شاید خیلی کودکانه شاید بی غرور... ... اما هر وقت گونه هایم خیس می شود می فهمم نه ضعیفم !!! نه یک کودکم !!! بلکه پر از احساسم ...
دلم گرفته از همه بایدها از همه نبایدها دلم گرفته ازآدمایی که ادعا مالکیت تو رو دارن اما حرفت رو نمی فهمن دلم گرفته از اطرافیانم که فقط ظاهر مرا می بینند اما هیچ از من نمی دونند دلم گرفته از همه حرفهایی که خوردم و نزدم که مبادا کسی ناراحت کنم اما همیشه اون حرفا تو دلم مونده دلم گرفته از آدمایی که تا موقع شادی و خنده بود اطرافت بودن ولی موقع ... دلم گرفته از سکوتم که هیچ کس حتی ترجمه اش نمی کنه دلم گرفته از از خودم که این روزا خالی از هر گونه احساس و حرفم دلم خیلی گرفته .
چرا فکر می کنی چون دختری باید همیشه غمگین باشی؟ شکست خورده باشی؟! عزیز من! یاد بگیر که تو دختری! یاد بگیر تو کلاس بذاری! تو ناز کنی ! ... اون خیلی بیجا می کنه تورو ناراحت کنه! خیلی بیخود می کنه اشکتو دراره! اصلا برا چی به یه موجود مذکراجازه می دی شادی زندگیتو ازت بگیره؟! این اسمش عشق نیست به خدا! خودتو گول نزن! کسی که عاشق توا، هرگز نمی تونه غمتو ببینه! چه برسه به اینکه خودش عامل غمت باشه!! دختر باش! دخترونه ناز کن! دخترونه فکر کن! دخترونه احساس کن! دخترونه استدلال کن! دخترونه زندگی کن! اما بدون غم رو به اشتباه توی فرهنگ دخترونه ی تو جا دادن! ♥ به سلامتی همه دخترا ♥
من زنده بودم اما انگار مرده بودم
از بس كه روزها را با شب شرمده بودم
یك عمر دور و تنها تنها بجرم این كه
او سرسپرده می خواست � من دل سپرده بودم
یك عمر می شد آری در ذره ای بگنجم
از بس كه خویشتن را در خود فشرده بودم
در آن هوای دلگیر وقتی غروب می شد
گویی بجای خورشید من زخم خورده بودم
وقتی غروب می شد وقتی غروب می شد
كاش آن غروب ها را از یاد برده بودم
آسمان همچو صفحه دل من روشن از جلوه های مهتابست امشب از خواب خوش گریزانم که خیال تو خوشتر از خوابست خیره بر سایه های وحشی بید می خزم در سکوت بستر خویش باز دنبال نغمه ای دلخواه می نهم سر بروی دفتر خویش تن صدها ترانه میرقصد در بلور ظریف آوایم لذتی ناشناس و رویا رنگ می دود همچو خون به رگهایم آه ... گویی ز دخمه دل من روح شبگرد مه گذر کرده یا نسیمی در این ره متروک دامن از عطر یاس تر کرده بر لبم شعله های بوسه تو میشکوفد چو لاله گرم نیاز در خیالم ستاره ای پر نور می درخشد میان هاله راز ناشناسی درون سینه من پنجه بر چنگ و رود می ساید همره نغمه های موزونش گوییا بوی عود می آید آه... باور نمیکنم که مرا با تو پیوستنی چنین باشد نگه آن دو چشم شور افکن سوی من گرم و دلنشین باشد بیگمان زان جهان رویایی زهره بر من فکنده دیده عشق می نویسم بر وی دفتر خویش جاودان باشی ای سپیده عشق فروغ فرخزاد
دل من دیر زمانی است که می پندارد
دوستی نیز گلی است مثل نیلوفر ناز
ساقه ی ترد و ظریفی دارد
بی گمان سنگدل است آنکه
جان این ساقه ی نازک را دانسته بیازارد....