تبلیغات
بی خیال فرش بیا تو با کفش - سخنی نیست...
بی خیال فرش بیا تو با کفش
 

به ئولین و ثمینِ باغچه‌بان

چه بگویم؟ سخنی نیست.

می‌وزد از سرِ امید نسیمی،
لیک تا زمزمه‌یی سازکند
 

در همه خلوتِ صحرا
  به ره‌اش
    نارونی نیست.

چه بگویم؟ سخنی نیست.

 

پشتِ درهایِ فروبسته
شبِ از دشنه و دشمن پُر
 
به کج‌اندیشی
  خاموش
    نشسته‌ست.

 

بام‌ها
  زیرِ فشارِ شب
    کج،
کوچه
  از آمدورفتِ شبِ بدچشمِ سمج
    خسته‌ست.

 

چه بگویم؟ سخنی نیست.
در همه خلوتِ این شهر، آوا
 
جز ز موشی که دراند کفنی
  نیست.

 

وندر این ظلمت‌جا
 

جز سیانوحه‌یِ شومرده زنی
  نیست.

 

ور نسیمی جنبد
 

به ره‌اش
  نجوا را
    نارونی نیست.

 

چه بگویم؟
سخنی نیست...




نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : پنجشنبه 17 شهریور 1390 :: توسط : elham



دل من دیر زمانی است که می پندارد
دوستی نیز گلی است مثل نیلوفر ناز
ساقه ی ترد و ظریفی دارد
بی گمان سنگدل است آنکه
جان این ساقه ی نازک را دانسته بیازارد....
نویسندگان
پیوندهای روزانه
نظرسنجی
نظر شما در مورد این وبلاگ چیست؟






آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
جستجو